دغدغه های قبل از مهاجرت یه جور عجیبی روی همه زندگی آدم تاثیر می ذاره. انگار که یه جور، بلاتکلیفی بزرگ داری که البته توش یه عالمه دلهره و استرس هست. خوب اینا البته طبیعیه. بالاخره قراره تمام شرایط زندگیت تغییر کنه. از مسائل احساسی تا مسائل کاری و کسب درامد همه اش یه جورایی استرس زا هستن. ولی به هر حال چیزایی هست که انگار آدمو هل میده به سمت رفتن. نه اینکه هرکس که تصمیم بگیره بره تصمیم درستی گرفته و برعکس. به هر حال همیشه اینطور نیست که رفتن خوب باشه و ماندن بد! درسته که شرایط فعلی اون چیزی نیست که ما می خوایم اگرچه درصدش برای آدمها متفاوته. ولی این به این معنی نیست که قطعا رفتن همه چیز رو بهتر می کنه. نظرات و تصمیمات متفاوته. من فکر می کنم توی ایران برای من شرایط اون چیزی نیست که منو راضی و قانع کنه. ما درآمد خوبی داریم. من شاغل هستم و توی اداره مرکزی یه بانک خصوصی کار می کنم. شاید خیلی ها دنبال این شرایط باشن. اینو هم بگم خودم هم تا سه چهار سال پیش از شرایطی که داشتم راضی بودم. همسر من شغل خوب و پردرامدی داره. با این حساب شاید خیلی ها بگن چه اشتباه محضی! ولی برای من همه چیز پول نیست. واقعا پول همه زندگی آدم نیست. تازه شما حساب کنید چقدر از تایمتون می زنید تا به همچین درامدی برسید؟ و آیا واقعا ارزشش رو داشته؟. و درآخر چقدر تونستیم از این پول در جهت رفاه و تفریح و شادی استفاده کنیم؟ نه همه چیز زندگی پول نیست. خیلی خیلی فاکتور های دیگه هست که بسیار مهم هستن. من تو کشور خودم نمی تونم کاملا مستقل زندگی کنم چون بسیاری عوامل بیرونی تصمیم گیری من رو محدود می کنه. من تو کشور خودم نمی تونم شاد زندگی کنم چون ماشینمو پارک می کنم می رم و برمیگردم میبینم کسی با ماشین توی پارک من تصادف کرده و یه شبه 50 تومن افت قیمت داشته و هیچ خبری از مقصر نیست! موضوع فرار راننده مقصر نیست چون شاید هرجای دنیا چنین آدمهایی پیدا کنیم موضوع افت ارزش ماشین در یک ثانیه برابر با درامد بیش از یک سال منه! باز هم به فرض که ما آدمهای خیلی پولداری باشیم. فکر این که چرا باید اقتصاد و وضعیت تورمی در این کشور اینطور باشد چنان ناراحتت می کند که هر شب حداقل نیم ساعت موضوع بحث خانواده است! همین نیم ساعت را می شد با دخترم وقت بگذرانم! همین نیم ساعت ها و یک ساعت هایی که همسرم در موبایلش وقت می گذراند تا به واسطه کارش اخبار ی و اقتصادی کشور را دنبال کند می توانست به دخترمان بگذراند. یا می توانستیم با هم به دور از تمام این تجزیه و تحلیل های اخبار شگفت انگیز، یک فیلم جدید ببینیم و فیلم را باهم تفسیر کنیم! به جای یک ساعت بحث و دعوای همسر من با فروشنده میلگرد که حالا به خاطر افزایش قیمت ناگهانی آهن حاضر نیست به قیمت توافق شده قبل معامله کند و به راحتی زیر وعده می زند، می توانست با اعصاب راحت به ادامه کارش بپردازد و ناراحتی اش را هم روی یک کارگر از دنیا بی خبر خراب نکند! جایگزین های بسیاری وجود دارد. از صبح که از خواب بیدار می شوم و با حجم عجیب و غریبی از ترافیک مواجه می شوم جوری که انگار انتهای خیابان طلایی چیزی تقسیم می کنند تا غروب که همین مکافات ها را تا رسیدن به خانه دارم، یک عالمه از این مشکلات و افکار مریض مشوش را تجربه می کنم. اگر یک روزی مثل امروز که شب سختی را با دخترم گذرانده ام چون هیچ داروی درست و حسابی وجود نداشته تا تب دخترم را کاهش دهد که دیگر حالم به هم ریخته است. حالا شما حسابت پر از پول باشد. از همه بدتر حس اینکه اینهمه عدم وجود امنیت در همه چیز وجود دارد و من ساکتم مرا آزاد می دهد. هنوز کسانی هستن که می گویند فرار راه چاره نیست باید ماند و ساخت. نمی خواهم کسی را ناامید کنم. اگر هنوز چنین کسانی هستند از صمیم قلب برایشان آرزوی موفقیت می کنم.
به هر حال هرکسی برای خودش اولویت هایی در زندگی دارد. بنابراین تصمیمات در هر برحه از زمان متفاوت است.
فعلا داریم توی مسیر رفتن پیش میریم با انبوهی از سوال و ابهام.
چند روز پیش نماینده ما در موسسه مهاجرتی تماس گرفت و چیزی گفت که تا چند ثانیه مبهوت موندم. لازم بود برای کمک به پیشرفت پرونده امون من برم دنبال زبان فرانسه!! یه زبان از صفر. با وجود کار و بچه و خانه داری و کلی مسائل حاشیه ای دیگه که همه می دونین کودوما رو می گم. تازه من اگه وقت داشته باشم هنر کنم زبان انگلیسی بخونم. زبان فرانسه رو دقیقا باید کجای دلم بذارم. این شد که ما (من و دوستم) رفتیمو کلاس زبان فرانسه ثبت نام کردیم. الان چند جلسه ای هست که رفتیم. شرایط سختیه و واقعا گاهی مثلا وقتی روی کابینت اشپزخونه یک عالمه ظرف جمع می شه احساس می کنم بدجوری مهار امورات روتین زندگی از دستم خارج شده. و بیشتر از اون از این که دارم از وقتی رو که باید با دخترم بگذرونم میزنم تا برم دنبال کارا ناراحتم. امیدوارم یه روزی بفهمه که حداقل نصف این سختیا به خاطر خودشه. این روزا به هوای فوق آلوده تهران و به برج میلادی که مثل یه عکس سیاه و سفید و مات فقط یه هاله کم رنگ ازش معلومه نگاه می کنم یک عالمه غصه درست مثل همین دوده ها میشینه روی قلبم.به این خاطر که دیگه حتی از یه هوای پاک و ریه سالم محروم شدیم. چی از این غم انگیز تر که نفس کشیدنمون هم با استرس باشه.
همیشه باید تلاش کنیم برای یه زندگی بهتر. و گاهی عادت کردن به یک شرایط راه حل مناسبی نیست. اگرچه بعضی از راه ها سختی هاش میتونه خیلی زیاد و گاهی دلسردکننده باشه.
درباره این سایت